تبليغاتX
ازروزگار...
ازروزگار...
خبرنامه فرهنگی وهنری
RSS Feed
پاییز  


 سلام ای آرزوی رخت بسته 
سلامم با نگاهت عهد بسته
   سلام ای خاطرات زرد پاییز
     کناربرکه های سرد لبریز
تمام رنگها ازسبز تا سرخ
زبان عاشقی از سینه تا رخ
منوچشمان بارانی ونمناک
صدای باد وگیسوی طربناک
به هرسوقاصدک ها مست ودلشاد
به پیغامی زیاری میکنند یاد
"که ای رخ زرد گونه ارغوانی
نگارت میرسدآنسان که دانی"
خشاخش های هول پایکوبان
نفس هامه گرفته سینه لرزان
من آن رخ زرد گونه ارغوانم
که حال خود دم دیگرندانم
 نم باران ونم نم های وهویی
درونم پر زصد گویی نگویی
بگوشم میرسد گویی ز اوهام
 "سلام ای مهربان سخت ایام" 
...

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:29 توسط ali fakhar firouzi
|
قاب های خالی ....

استادخوشخوان پیر موسیقی ایرانی همیشه میگفت:سازما    زبان ما

من گاهی مینویسم : شعری- مقاله ای – داستانی ....البته خودم بیشتر دوست دارم فیلم بسازم- نقاشی بکشم یا اینکه مثلا آوازبخوانم خلاصه یک جوری احساسم را با دیگران درمیان بگذارم . شما را نمیدانم اما برای من هنر فقط یک وسیله است برای انعکاس احساساتم که با آن به مسایل مختلف عکس العمل نشان میدهم .درست مثل ساز استادخوشخوان. این راگفتم از آنجهت که اولاهیچ وقت در هیچ جایی چیزی در باره خودم ننوشته ام وشاید بعداز اینهم هرگز ننویسم وبه این وسیله فقط میخواهم دلیل اینکه گاهی مرتکب کارهای هنری میشوم رابرای کسانی که شایدعلاقه مند باشندذکر کنم ودیگر اینکه امروزمیخواهم برای اولین بار قطعه ایی را که مدتها قبل سرودم در وبلاگم بگذارم. این قطعه را که در واقع یک ترانه است به مادرم تقدیم میکنم.مادر در زندگی هریک از ما وجودی بی نظیراست وهرگزکسی نمیتواند ادعاکندکه میتواند غم فقدان مادرش رابطوری که شایسته است بیان کند وشاید اصلا لزومی هم برای اینکار وجود نداشته باشد.من هم چنین ادعایی ندارم.

توی دفترای قصه

پرشده ازجای خالی

مونده ازتو یادگاری

جای خالی جای خالی

 

جای خنده

 جای گریه   

جای بغض وجای غصه

میزنم با جای خالیت   

میون خاطره پرسه

 

توی عکسهای شب عید

گریه های بی بهونه

جای خالی تو مونده

میون خلوت خونه

 

توی لحظه های بی تو

دیگه بی نام ونشونم

شاید این قاب های خالی

تورو باز بده نشونم

 

جای خنده

جای گریه

جای اشک وجای فریاد

بجای اینهمه انگار      جای خالیت مونده بر یاد

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:22 توسط ali fakhar firouzi
|
این مطلب را یکی ازدوستان برایم فرستاده راستش این روزها که دل ودماغ نوشتن را ندارم فکر کردم بد نیست آنرا روی وبلاگ بگذارم شاید یک جور هایی وصف الحال من هم باشد


كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.

نهالی‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛

 درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست...

 

مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.

و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهددید؛ جز آن‌ كه‌ باید.

 

مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود...

 

به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود.

زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید.

 

مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن.

مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.

 

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری.اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت.

حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت...

 

دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نكردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!

 

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم ، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست ...

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 16:59 توسط ali fakhar firouzi
|
نمایش یک پرده ای !

 

پرده بالامیرود

صدای چندضربه چکش...

قاضی : دادگاه رسمی است آقا شما چرا دست توی دماغت کردی؟

متهم : خیلی ببخشید من هرکاری که میکنم باهدایت کشورهای خارجی است!

- اینجا دادگاهه ما اینجا مو از ماست میکشیم بیرون شما را اصلا برای چی آوردند اینجا؟

- بنده واقعا گیج شدم طبق معمول در این ساعت ما رو میبردند کافی شاپ !

- پس بشما تاحالا خیلی خوش گذشته شما را که به زوردستگیر نکردند؟

- نه آقا .. یک نامه ای به ما دادند که روش نوشته بود: عزیزدلم لطفا تا 10 دقیقه دیگه درزندان اوین حظوربهم رسانید درغیر اینصورت ما حظور شما را بهم میرسانیم.... بعد چون راه ما یکم دور بود خودشون زحمت کشیدن ...

- اصلاشما برای چی مقصرید؟

- برای همه چی... برای هرچی شما بفرمایید بنده یکم کم حافظه شدم ...شما بگید بنده تایید میکنم

- آیا این حرکتهای مخملی اخیرربطی به کشورهای خارجی داره؟

- بله که داره اصلا همش خارجی است یکجا ازخارج وارد کردیم

- برای چی؟

- چون اصولا قماش را یکجا وارد کنی صرفش بیشتر است!

- اصلا شما خودت کجایی هستی؟

- هرچی شما بگید فقظ اگر اشکالی نداره یک سوالی بکنید که جوابش توی این کاغذه باشه

- مردحسابی تو ایرانی نیستی؟

- چرا هستم !

- خوب اگه راست مگی بگو ببینم پرچم ایران چه رنگیه؟

- از بالا که حساب کنی قهوه ای- زرد – زرشکی

- اه این دیگه چه پرچمیه ؟ چرا رنگ آخرش را گفتی زرشکی؟

- این اولش قرمز بود ولی بعدا فهمیدیم که این رنگ خیلی باقهوه ای ست نمیشه یه ذره هم خشنه بجاش زرشک دل آدم را خنک میکنه...

- مردحسابی رنگ اولش راهم که اشتباه گفتی

- نه نه نه با اون اولیه اصلاشوخی نکنید ماهم اوایلش مثل شما فکر ای دیگه ای میکردیم ولی خوب این چند روز اخیر همکاران شما در یک نشست صمیمانه همینطورکه نوشابه میخوردیم برای بنده در این موردیک روشنگری مفصلی کردندمعلوم شد خیلیها ازاین رنگها خوششان نمیآید ... شماهم از بنده میشنوید هواستان جمع باشد چون این همکاران شمایکم ازبابت این رنگ اعصابشان خشخاشی است راستی این همکاران شما چرااینقدر نوشابه میخورند ضررداره ها...

- خیلی خوب باتوجه به این اظهارات جرم شما کاملا محرضه برای شما 4سال حبس نوشتم روزی 4بار هم باید بما ابراز وفاداری کنید 2بارقبل از خواب 2بارهم قبل از بیدارشدن

- خیلی ممنون فقط اگه میشه به این همکارانتون بفرمایید نوشابه برای بنده ضررداره هم خودش هم شیشه اش...

- بسه دیگه آقا بنداز اون پرده رو...

عوامل صحنه : ای آقا ... خیلی وقته که میخوایم پرده رو بندازیم میخش گیرکرده ...دیگه نمیشه این پرده رو انداخت...

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1:15 توسط ali fakhar firouzi
|
بنظر من هنرمند بایدازیک سو متاثراز حال وهوای جامعه اش باشدوازسوی دیگربه کارش بعنوان"هنر" اعتقاد داشته باشد. اینطور میشود که محصول کارش زمان ومکان نمیشناسد.

 در غیر اینصورت نه تنها از در پشتی وارد شده بلکه مسیر راهم عوضی میرود و حاصل کارش هم چیزی بجز رجزخوانی های عامیانه و خودنمایی های ناشیانه نمی شود

قیصر امین پور از آن دسته هنرمندانی است که آثارش تاریخ مصرف ندارند.میخواستم مطلبی برای این روزهای ایران بنویسم اما دیدم که این شعر قصر انگار همه چیز را گفته وانگار همین امروز....

باادای حترام باین هنرمند بی مانند

که هنرش از یک روح عاشقانه ناب بدور ازتظاهربرخوردار است.

 تظاهری که این روزهامثل خوره ای حریص بجان هنر افتاده   روحش شاد:

طرحی برای صلح


شهیدی که برخاک می خفت

سرانگشت در خون خود می‌زد و می‌نوشت

به امید پیروزی واقعی

نه در جنگ

که بر جنگ

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 21:15 توسط ali fakhar firouzi
|
بدون شرح

ازآنجاکه ماملت شریف ایران همیشه میتوانیم پیش ازوقوع هر اتفاقی ....اصلا ولش کن بدون مقدمه میرویم سر اصل مطلب:

تیتر روزنامه های روزشنبه:

- کیهان: افتتاح باشکوه یک پل عابرپیاده درشرق مشهد

- اطلاعات: نمازجمعه تهران دیروزبرگزارشد

- همشهری: تریبون نمازجمعه تهران دیروزخیلی برق میزد

- ایران: حضورگسترده مردم در نمازجمعه دیروز تهران حاکی از دوام جو دوستی وهمراهی روزهای گذشته درروزهای آینده کشوربود

- یالثارات: همچین میزنم....(بعلت استفاده ازالفاظ بالای 18 سال فعلا از درج این مطلب معذوریم)

- اعتماد ملی : حظورگسترده مردم نشان داد که آنها بالاخره رایشان را پس میگیرند

- اعتماد: حظورگسترده مردم نشان داد که هیچکس نمی خواهد رایش را پس بگیرد

-  آفتاب یزد: رشد بی سابقه قیمت زرشک و پسته رفسنجان در مقابل سقوط قیمت خاویار روسی

- بانی فیلم: اسپیلبرگ کارگردان فیلمهای تخیلی فیلمی با عنوان دموکراسی در ایران میسازد

- یکی از روزنامه های چپ:( !...)

- یکی از روزنامه های راست افراطی: (×)

درضمن در همین رابطه وزارت اطلاعات- بسیج ونیروی انتظامی در بیانیه مشترکی پیشاپیش اعلام کردند عده ای عوامل خودسر با خریدن لباسهای دست دوم سربازانی که خدمتشان تمام شده به همراه چند نفرازخبرنگارانی که خارجی صحبت میکردندروزجمعه اقدام به دسنگیری – مجروح وکشتن مردم کردند.در ادامه این بیانیه اعلام شده : نشون به اون نشونی که ادارات نامبرده جمعه هاتعطیل است!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 23:1 توسط ali fakhar firouzi
|
 ما با هم شوخی دستی داریم!

اوگفت: اصلا اینطورنیست.ما باهم رفیقیم.باهم" شوخی دستی"داریم!

او خیلی خوش تیپ بود.با اینکه تریپ کارمندی زده بود ولی بیشترشبیه سربازان گمنام بود! اوبه خوبی وقایع 18 تیر آن سال را بیاد داشت. میگفت: هی به ما میگویند چرا "لباس شخصی" هستید؟ آقا بدکاری میکنیم تیپ میزنیم؟ شما میری به رفقات سر بزنی لباس فضانوردی می پوشی؟ ما می خواستیم یه خورده باهم خوش بش کنیم اگراین دانشجویان فریب امریکایی هارا نمی خوردند ودنبال این" اسلاه تالبان سوسول" نمی افثادند همه چیز به خوبی وخوشی تمام می شد. این"اسلاه تالبان"فکر کردند که از ما خوش تیپ ترند!!

او همچنین در رابطه با کشته شدن یکی از دانشجویان در اثر سقوط ازپشت بام درحالیکه از یادآوری این واقعه بشدت متاثرشده بود

گفت: او یکی ازدانشجویان خوش تیپ دانشگاه بود که خیلی هم وسواسی بود.هی میگفت میخوام برم پشت بوم برفها را پاروکنم. هرچی ما گفتیم آخه داداش برف کجا بود بخرجش نرفت که نرفت. بالاخره دوتا از برادرها درحالیکه برای سلامتیش صلوات میفرستادند دنبالش رفتندکه یکوقت سر نخوره آخرش هم سر خورد و ...

او درحالیکه با گوشه چفیه اش چشبمش را پاک میکرد گفت: خیلی باحال بود!

اودلش شکسته بود میگفت: آقاتوروخدا اینقدرمارودست نندازین هی بمانگین که "به اغتشاشات اخیردامن زدی" بجان مادرم ما هممون شلوار پامون بود

پرسیدم: آخه شماکه اینقدربچه بامرامی هستی پس چرابا چوب و چماق بجان دانشجویان افتاده بودی؟

او درحالیکه لبخندمیزد گفت:نه بابا اونجورام که شما میگین نبود گفتم که ما باهم شوخی دستی داریم! 

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 2:15 توسط ali fakhar firouzi
|

آرام و درسکوت...

مردم آرام ودرسکوت نشسته اند.

همه لباس سیاه برتن کرده اند. سکوت تنها صدای حاکم برفضای خیابان است .

اینجا آوردگاهی است که قلبهای داغ دیده سینه به سینه سربازان تا دندان مسلح میکوبند.فرمان آتش که

می آیدخون فواره میزند ...قلبهای داغدارآرامگاه گلوله های بی نشانند.اینجا میدان ژاله ...سال1357 .

مردم آرام و در سکوت در خیابانها راه میروند.چهرهها راحیرتی عمیق فراگرفته.گویی گرد مرده بر چهرهها

پاشیده اند.مردم بهت زده وسیاه پوش  سردرگم ازهرسو بهم می پیوندند.

بغضی به تلخی راه گلو ها رابسته وحالاقلب در سینه هاشان بی مهابا میتپد

 سکوت سنگین خیابان راتنها صدای گلوله ازهم میدرد بازهم قلبی به گلوله

سرباز دیگری خوش آمد میگوید....اینجا امیرآباداست سال1388 .

درخیابانهای شهرمن امروزکسانی رودر روی هم ایستاده اند که تنها  وارثان انتخابی هستند که سالهاپیش پدرانشانبرایشان کرده اند.

واین عجب که امروزگروهی ازاین وارثان حق انتخاب را ازدیگری دریغ میکند.

سالها پیش وقتی بامید تغییری گسترده خیابانهای شهر را با خون خود رنگ زدیم آنقدرهیجان زده بودیم که یادمان رفت که چه چیزی باید تغییر کند.

 جنگیدیم که دنیا را تغییر دهیم غافل ازآنکه پیش از هرچیز دیگر باید خودراتغییر میدادیم .

انقلابی که دربیرون از ما رخ داد حاصلش رودر رویی کسانی است که امروز در طلب آزادی بدست

آزادی طلبان دیروزمیمیرند حال آنکه آزادی خارج از ما اتفاق نمی افتد.آزادی واقعی چشم انتظار انقلابی در درونماست.

آنچه امروز شاهد آن هستیم مرگ خونبار فرزندان این خاک به مظلومانه ترین روش ممکن است.سخن این نیست که مقصر کیست.

آنکه میکشد و آنکه میمیرد هردو باید در دادگاه دیگری پاسخگو باشند.امابعنوان یک ایرانی انکارنمی کنم

که دردی جانکاه وجودم را میگیرد وقتی چهره خون آلود جوانان کشورم را میبینم.خدا میداند که برسر

این قوم چه آمده .خدایی که خودمحبت است وما رابراساس محبت خلق کرده. او خدایی است که در قلبهای پرازمحبت جادارد و این انقلابی است که ما به آن نیازداریم.

اگرمحبت درما جاری باشد آیا بازهم انگشتی روی ماشه میرود تاقلبی را ازتپش بازدارد؟

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت 20:14 توسط ali fakhar firouzi
|
"آهای آحاد ملت شریف ایران"

- دقیقا همینطوراست که شما میگویید.

ما عده ای عوامل معلوم الحال هستیم که گول خوردیم!

هرچند که خیلی خجالت میکشم ولی بایداعتراف کنم که همین بیگانگان ازخدابی خیرچندین باربه خود من تجاوزفرهنگی کردند.آنهم خیلی محکم!!.همین "سی-ان-ان" همین "بی بی سی" همین "صدای آمریکا" ... نکنه منرا یادتان نمیآید بله دیگه حالاکه گند کار بالا آمده وهمه چیزلورفته هیچکدامتان بنده را به یادنمیآرید.اما من ازهمینجا جلوی قضیه شمارامیگیرم

.چرا؟ چون جلوی ضرر را از هرجا که بگیری منفعت است!

بنده رسما اعلام میکنم که در این انتخابات باشکوه شخصا بشدت شرکت گسترده کردم!تا ضمن آنکه مشت محکمی بزنم مهرتاییدی هم بزنم.اصلا من میخواستم پرچم کشورم رابا اقتداربر افرازم به همین دلیل هم بودکه در این انتخابات به کاندیدایی رای دادم که درتبلیغات انتخاباتی اش پرچم ایران را قایم ترازبقبه تکان میداد.واقعا ای ول دارد.زنده باد داداش خیلی هم دم شما گرم است ای ول ای ول داش هیکل وای ول!!

- اینها تنها گوشه ای از اعترافات یکی ازدستگیرشدگان ناآرامیهای اخیراست.مامورین بنقل از منابع آگاه اعلام کردند که نامبرده دریکی ازخیابانهای تهران درحالی دستگیرشده که بشدت باسرش به باتوم یکی از رهگذران بیگناه کوبیده وباتوم وی از چند نقطه دچار شکستگی گردیده.این درحالی است که نامبرده در هنگام دستگیری یک شئ مشکوک که احتمالایک سلاح سری شبیه "نان سنگک" است بهمراه داشته وی در اولین مراحل بازجویی اعلام کرده بود که دلیل حضورش درتجمع مشکوکی که در آن دستگیرشده خرید نان سنگک بوده . اوهمچنین در پاسخ قاضی "نازناضی" که پرسیده بود:برای چی داد میزدی وشعار میدادی که"... ما همه باهم هستیم"؟ گفت که منظورمن این بودکه همه ما نان سنگک خشخاشی میخواهیم !!!

لازم بذکر است که نامبرده درپایان بازجویی ها اعلام کردکه حاضر است برای تنویر افکارعمومی ورسوایی شبکه های بی تربیت بیگانه که همش فیلمهای آنچنانی نشان مردم میدهند تمام مطالب فوق را در یک برنامه تلوزیونی "راست وحسینی "به اطلاع آحاد مردم شریف ومهربان وشاد وشنگول ایران اتمی برساند.قربان همگی!!!!!

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:41 توسط ali fakhar firouzi
|


دستی توی موهایش میکشد ... از سر کلافگی .....عینکش راروی صورتش کمی بالا و پائین میکند... دستهایش هوا را

میشکافد:

 - تو میخوای من اونی باشم که تو میخوای... تو منو نمیخوای.....

چیزی در گوشه چشمم میسوزد نمیدانم .... بغض های فراوانی دارم که هنوز راهشان به چشمم باز نشده... یک پیام

چند لحظه پیش از گوشی تلفن و با لحنی سوال بر انگیز به بجانم رخنه کرده وحالا دیگر بی آنکه بخواهم چشمم

میسوزد... زندگی قصه سرگشتگی پریشانی وسردرگمیست ... برای تو چطور حمید خان هامون!

 راستی رفتی..... بدنبال عرفان وتعمیر موتورسایکلت ... راستی علی عابدینی را پیدا کردی... یا اون تورا پیدا کرد

تفنگ پدر بزرگت چی .. بالاخره تونستی باهاش آهوشکارکنی ... آهو.. مهشید...

 - آخ مهشید.....

یادش بخیر اون روزها .. اون روزایی که جلوی در سینماها قیامت بود از آدم ... غلغله بود ... آدمهایی که دوتا دوتا

 یا تنهایی توی صف بلیط این پا اونپا میکردن وسیگار میکشیدن از هامون میگفتن ... هامون یک کویر یا چه میدونم

دریای خشکیده که امروز به دست مهرجویی داشت آدمهای زیادی رو سیراب میکرد وما که عاشق ژست روشنفکری

بودیم خواسته و نا خواسته توی این صفهامیایستادیم کله مون پر میشد از فرهیختگی پریشونی و..دود...

پرده سیاه بود و موسیقی باخ وصدایی که انگار تمام بغضهای عالم را باخودش میکشد....

 - خواب میبینم.....

 حمید هامون ایجوری وارد زندگی من شد شاید این اولین بار بودکه اینقدر در بازی یک هنر پیشه گیرمی افتادم ...

 اولین بار بود که کسی داشت زندگی ما رو اینطوری بازی میکرد:

 چاقوتوی دستش بود بی درنگ پله هاراپشت سر میگذاشت مثل ابراهیم که اسماعیلش را ذبح کند

 - مهشییییید.... دیگه دوستم نداریییییییی

 تفنگ را بغل کرده بود و میگریست ....

  - الهی بمیرم....قلبت رو شکستن.....

 تحمل میکرد... هجوم کلمات مغزش را میخورد بیقرار بود که فریاد میزد:

 - این زن عشق منه ..حق منه... طلاقش نمیدم.....

 شاهرگش را زده بود غرق خون بود که دکتر سروش بدادش رسیدچراکه هیچکس حاظر نبود قطره ای از

 خونش را به او بدهد:

 - من فقط چند قطره از خون شما رو میخوام کار تون ندارم....

 

 هامون را بارها دیدم ... اوایل برای ژستش .. بعد برای پاسخ به سوالات بیشمارم.. بعد برای خودم ...برای گرفتاریهایم

وبرای آنکه ببینم ابراهیم برای چه پدر ایمان شد ... علی عابدینی من کیست ... وبارها وبارها در خلوت خودم ویک آینه

بازی زیبا ودر خشانش را تقلید کردم تاببینم آیا منهم میتوانم یک بار فقط یکبار برق نگاه اورا وقتی که از عمق جانش

زندگی مارا بازی میکرد در چشمان خودم ببینم ... راستی تو زندگی را بازی میکردی... یادر بازیت زندگی میکردی...

راستی رفتی..... حمید هامون ... یعنی دیگر کسی بر پردهای سینما نمیپرسد

 - به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده و کپک زده خویش را.....

دیگر نمیخواهی مدرس وار منولوگ 16 دقیقه ای بگویی ... تک سوار قصه های روزی روزگاری بالاخره

فهمیدی که عاشق بودن بهتره یا رهزنی... از پرنده کوچک خوشبختی چه خبر ... بازم با کسی حرررررف نمیزنه

 - چرا میری تو اتاق در رو رو خودت میبندی....

 خسروی هامون یا حمید شکیبایی ... هرکدام که هستی ... ما که دوست داشتیم باشی و بازهم برایمان از نامه ها بخوانی

 ولی رفتن کار عاشق است ... حالا که میروی ..به سلامت سفرت خوش ما که راه خانه را گم کرده ایم ... اما خانه نو

بر تو مبارک... نمیدانم چرا این وداع منرا بیاد آخرین جمله ات در کیمیا می اندازد

 -... سهم ما هم ..یک یادش بخیر ساده.....

 یادش بخیر

  علی فخار فیروزی

 29/4/1387

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:30 توسط ali fakhar firouzi
|
ازروزگار...
ازروزگار...
خبرنامه فرهنگی وهنری
RSS Feed
نوشته های پیشین