تبليغاتX
ازروزگار...

ازروزگار...

خبرنامه فرهنگی وهنری

"آهای آحاد ملت شریف ایران"

"آهای آحاد ملت شریف ایران"

- دقیقا همینطوراست که شما میگویید.

ما عده ای عوامل معلوم الحال هستیم که گول خوردیم!

هرچند که خیلی خجالت میکشم ولی بایداعتراف کنم که همین بیگانگان ازخدابی خیرچندین باربه خود من تجاوزفرهنگی کردند.آنهم خیلی محکم!!.همین "سی-ان-ان" همین "بی بی سی" همین "صدای آمریکا" ... نکنه منرا یادتان نمیآید بله دیگه حالاکه گند کار بالا آمده وهمه چیزلورفته هیچکدامتان بنده را به یادنمیآرید.اما من ازهمینجا جلوی قضیه شمارامیگیرم

.چرا؟ چون جلوی ضرر را از هرجا که بگیری منفعت است!

بنده رسما اعلام میکنم که در این انتخابات باشکوه شخصا بشدت شرکت گسترده کردم!تا ضمن آنکه مشت محکمی بزنم مهرتاییدی هم بزنم.اصلا من میخواستم پرچم کشورم رابا اقتداربر افرازم به همین دلیل هم بودکه در این انتخابات به کاندیدایی رای دادم که درتبلیغات انتخاباتی اش پرچم ایران را قایم ترازبقبه تکان میداد.واقعا ای ول دارد.زنده باد داداش خیلی هم دم شما گرم است ای ول ای ول داش هیکل وای ول!!

- اینها تنها گوشه ای از اعترافات یکی ازدستگیرشدگان ناآرامیهای اخیراست.مامورین بنقل از منابع آگاه اعلام کردند که نامبرده دریکی ازخیابانهای تهران درحالی دستگیرشده که بشدت باسرش به باتوم یکی از رهگذران بیگناه کوبیده وباتوم وی از چند نقطه دچار شکستگی گردیده.این درحالی است که نامبرده در هنگام دستگیری یک شئ مشکوک که احتمالایک سلاح سری شبیه "نان سنگک" است بهمراه داشته وی در اولین مراحل بازجویی اعلام کرده بود که دلیل حضورش درتجمع مشکوکی که در آن دستگیرشده خرید نان سنگک بوده . اوهمچنین در پاسخ قاضی "نازناضی" که پرسیده بود:برای چی داد میزدی وشعار میدادی که"... ما همه باهم هستیم"؟ گفت که منظورمن این بودکه همه ما نان سنگک خشخاشی میخواهیم !!!

لازم بذکر است که نامبرده درپایان بازجویی ها اعلام کردکه حاضر است برای تنویر افکارعمومی ورسوایی شبکه های بی تربیت بیگانه که همش فیلمهای آنچنانی نشان مردم میدهند تمام مطالب فوق را در یک برنامه تلوزیونی "راست وحسینی "به اطلاع آحاد مردم شریف ومهربان وشاد وشنگول ایران اتمی برساند.قربان همگی!!!!!

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت 21:41  توسط ali fakhar firouzi  | 

خسروی هامون...حمید شکیبایی


دستی توی موهایش میکشد ... از سر کلافگی .....عینکش راروی صورتش کمی بالا و پائین میکند... دستهایش هوا را

میشکافد:

 - تو میخوای من اونی باشم که تو میخوای... تو منو نمیخوای.....

چیزی در گوشه چشمم میسوزد نمیدانم .... بغض های فراوانی دارم که هنوز راهشان به چشمم باز نشده... یک پیام

چند لحظه پیش از گوشی تلفن و با لحنی سوال بر انگیز به بجانم رخنه کرده وحالا دیگر بی آنکه بخواهم چشمم

میسوزد... زندگی قصه سرگشتگی پریشانی وسردرگمیست ... برای تو چطور حمید خان هامون!

 راستی رفتی..... بدنبال عرفان وتعمیر موتورسایکلت ... راستی علی عابدینی را پیدا کردی... یا اون تورا پیدا کرد

تفنگ پدر بزرگت چی .. بالاخره تونستی باهاش آهوشکارکنی ... آهو.. مهشید...

 - آخ مهشید.....

یادش بخیر اون روزها .. اون روزایی که جلوی در سینماها قیامت بود از آدم ... غلغله بود ... آدمهایی که دوتا دوتا

 یا تنهایی توی صف بلیط این پا اونپا میکردن وسیگار میکشیدن از هامون میگفتن ... هامون یک کویر یا چه میدونم

دریای خشکیده که امروز به دست مهرجویی داشت آدمهای زیادی رو سیراب میکرد وما که عاشق ژست روشنفکری

بودیم خواسته و نا خواسته توی این صفهامیایستادیم کله مون پر میشد از فرهیختگی پریشونی و..دود...

پرده سیاه بود و موسیقی باخ وصدایی که انگار تمام بغضهای عالم را باخودش میکشد....

 - خواب میبینم.....

 حمید هامون ایجوری وارد زندگی من شد شاید این اولین بار بودکه اینقدر در بازی یک هنر پیشه گیرمی افتادم ...

 اولین بار بود که کسی داشت زندگی ما رو اینطوری بازی میکرد:

 چاقوتوی دستش بود بی درنگ پله هاراپشت سر میگذاشت مثل ابراهیم که اسماعیلش را ذبح کند

 - مهشییییید.... دیگه دوستم نداریییییییی

 تفنگ را بغل کرده بود و میگریست ....

  - الهی بمیرم....قلبت رو شکستن.....

 تحمل میکرد... هجوم کلمات مغزش را میخورد بیقرار بود که فریاد میزد:

 - این زن عشق منه ..حق منه... طلاقش نمیدم.....

 شاهرگش را زده بود غرق خون بود که دکتر سروش بدادش رسیدچراکه هیچکس حاظر نبود قطره ای از

 خونش را به او بدهد:

 - من فقط چند قطره از خون شما رو میخوام کار تون ندارم....

 

 هامون را بارها دیدم ... اوایل برای ژستش .. بعد برای پاسخ به سوالات بیشمارم.. بعد برای خودم ...برای گرفتاریهایم

وبرای آنکه ببینم ابراهیم برای چه پدر ایمان شد ... علی عابدینی من کیست ... وبارها وبارها در خلوت خودم ویک آینه

بازی زیبا ودر خشانش را تقلید کردم تاببینم آیا منهم میتوانم یک بار فقط یکبار برق نگاه اورا وقتی که از عمق جانش

زندگی مارا بازی میکرد در چشمان خودم ببینم ... راستی تو زندگی را بازی میکردی... یادر بازیت زندگی میکردی...

راستی رفتی..... حمید هامون ... یعنی دیگر کسی بر پردهای سینما نمیپرسد

 - به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده و کپک زده خویش را.....

دیگر نمیخواهی مدرس وار منولوگ 16 دقیقه ای بگویی ... تک سوار قصه های روزی روزگاری بالاخره

فهمیدی که عاشق بودن بهتره یا رهزنی... از پرنده کوچک خوشبختی چه خبر ... بازم با کسی حرررررف نمیزنه

 - چرا میری تو اتاق در رو رو خودت میبندی....

 خسروی هامون یا حمید شکیبایی ... هرکدام که هستی ... ما که دوست داشتیم باشی و بازهم برایمان از نامه ها بخوانی

 ولی رفتن کار عاشق است ... حالا که میروی ..به سلامت سفرت خوش ما که راه خانه را گم کرده ایم ... اما خانه نو

بر تو مبارک... نمیدانم چرا این وداع منرا بیاد آخرین جمله ات در کیمیا می اندازد

 -... سهم ما هم ..یک یادش بخیر ساده.....

 یادش بخیر

  علی فخار فیروزی

 29/4/1387

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:30  توسط ali fakhar firouzi  | 

 

 

سینمااز آندسته هنرهایی است که خیلیها سودایش را در سردارند

بهانه بسیار خوبی هم هست برای کسانیکه همواره دنبال سایه میگردند

تابساطشان رابهن کنند وحرفهایی بزنند .

کیومرث پوراحمد اما از جنس دیگری است کارگردانی که با

قصه های مجید به همه ثابت کرد که حتی در رسانه سهل الوسول و

ساده انگارانه تلوزیون هم میتوان شاهکارخلق کرد.

او در تاتوره-شکارخاموش-نان وشعر-خواهران غریب-شب یلداو...

نیز بار ها و بارها اینکار را تکرار کرد.

به عقید بسیاری از کارشناسان وحتی خود پوراحمدمهمترین اثر

او در کارنامه سینماییش فیلم بیاد ماندنی شب یلدا است.

اما آخرین اثر پوراحمدکه درآخرین  جشنواره فیلم فجر

تحسین تمام سینما گران را بر انگخیت اتوبوس شب نام دارد.

درباره این فیلم مطلب تقریبا جامعی منتشر کرده:BBC رسانه

 


 
اتوبوس شب

فیلم اتوبوس شب،اگر جایزه ها را ملاک قرار بدهیم، با دریافت جایزه بهترین فیلم جشن خانه سینما، بهترین فیلم بخش بین الملل جشنواره فیلم فجر و جایزه بزرگ آسیا و پاسیفیک، پر افتخارترین فیلم امسال است که از روز پنج شنبه گذشته در سینماهای ایران به نمایش در آمده است.

در این فیلم از چهره های کلیشه ای جنگ و تیپ های جنگی فیلم ها خبری نیست و پوراحمد تلاش کرده است با آوردن چهره های تازه به سینمای جنگ، راه و رسم تازه ای در سینمای جنگ بنیان گذارد.

قصه ازاین قراراست :

نوجوانی بسیجی با راننده ای میان سال و با اتوبوسی استتار شده (گل مالی شده) به خط مقدم می روند تا ۳۸ اسیر عراقی را تحویل بگیرند و پشت خط بیاورند.

هنگام بازگشت رزمنده دیگری نیز همراهشان می شود. ۳۸ اسیر، دو رزمنده و یک راننده در اتوبوس شب.

بیش تر ماجراهای فیلم داخل همین اتوبوس اتفاق می افتد. قصه پرکشش و تمهیدات کارگردانی باعث شده است که علیرغم فضای تکراری داخل اتوبوس مخاطب دنبال موضوع کشیده شده و هر لحظه منتظر اتفاق غیر منتظره ای باشد.

سرباز عراقی داخل اتوبوس غش می کند و یکی از سربازان عراقی را که یک کرد است، رزمنده ای که همراه آنها شده است می شناسد؛ در اینجا نقبی زده می شود به زندگی دو نفر، یکی ایرانی و یکی عراقی.

کرد عراقی به عراق بازگشته بود تا خانواده اش را به جای امنی ببرد و خود سر از میدان جنگ در آورده بود و ایرانی به ایران برگشته بود و داوطلبانه راهی میدان جنگ شده بود. وقتی او زخمی می شود و چشمانش آسیب می بیند، همان کرد عراقی به دادش می رسد.


از همین جا سرنوشت مشترک این دو که یکی ناخواسته و دیگری به میل خود، قربانی جنگ شده بودند، مورد تاکید قرار می گیرد و از آن پس تاکید بر این سرنوشت مشترک ادامه می یابد.

در این فیلم برعکس خیلی از فیلم های جنگی ساخته شده در ایران، تصویری که از عراقی ها ارائه می شود، تصویری است که نشان می دهد سرنوشت و سرگذشتشان چقدر شبیه ماست.

ما در راه در می یابیم که راننده نیز اسیری در عراق دارد و هرگاه که نوجوان بسیجی به مقتضای نوجوانی یا ترس، برخورد تندی با اسیران عراقی می کند، او معترض است که گویی با عزیز او در عراق بدرفتاری می شود.

در فیلم شخصیتی به نام فاروق دیده می شود که مادرش ایرانی و پدرش عراقی است و قصد و آرزو داشته بین دو طرف پلی بکشد تا رفت و آمد را آسان تر کند، اما جنگ همه پل ها را شکسته است و او قربانی خشونت جنگ است.

هر کدام از آدم های اتوبوس قصه ای دارند، اما پوراحمد فقط فرصت پرداختن به قصه چند نفر را در دل قصه اصلی فیلمش دارد،

اما قصه اصلی چیست؟

قرار است اسرای عراقی به قرارگاه منتقل شوند و در راه اتفاق هایی می افتد، چندباری راه را عوضی می روند و به بن بست می رسند، اما بالاخره به قرارگاه می رسند.


شخصیت اصلی فیلم نوجوان رزمنده است که زبانی طنز آمیز و دلنشین دارد و شخصیت ساده ای است که بدون کوچک ترین پیچیدگی معرفی می شود. بازی خوب مهرداد صدیقیان در این نقش و دیالوگ های جاندار با راننده اتوبوس این شخصیت را جذاب تر کرده است.
بازی متفاوت محمدرضا فروتن نیز به جذابیت فیلم افزوده است. فیلم علیرغم این که موضوعی تلخ را مدنظر قرار داده است، با بهره گیری از زبان طنز توانسته است مورد توجه مخاطبان قرار بگیرد.

نکته جالب این است که فیلم به صورت سیاه و سفید به نمایش در آمده و اغلب مخاطبان توجهی به رنگی یا سیاه و سفید بودن فیلم نداشتند و کشش فیلم چنان است که به زودی رنگ فیلم در حاشیه توجه مخاطب قرار می گیرد.

بازی بازیگران نیز به این موضوع کمک می کند، بازیگرانی چون خسرو شکیبایی، محمدرضا فروتن، کوروش سلیمانی، امیر زند، مهرداد صدیقیان و احمد کاوری.

اتوبوس شب یکی از تاثیرگذارترین فیلم های ساخته شده در ژانر سینمای جنگ است، اما برخلاف اغلب فیلم های جنگی، فیلمی است که با ذکر مصایب جنگ، به صلح و مهربانی دعوت می کند.


BBC منبع: سایت رسمی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:22  توسط ali fakhar firouzi  | 

برف می آمد....

روی چهار÷ایه ای نشسته ام  خیره به روبرو...وسوزی که به صورتم می زند بیادم می آورد که شیشه شکسته !

من گیج ومبهوت به رقص دانه های ریزبرف نگاه می کنم که نرم نرمک دل ابری آسمان را به نیت زمین ترک میکنند.نگار در دوردست کلاغی قار قاری میکند ÷ر÷ری میزند ورودرخت کاج خانه همسایه آرام میگیرد.

من اما  نشسته ام روی چهار÷ایه قدیمی خبری از مورچه ها وگنجشکهانیست  نه! فقط خودم هستم

ومناظر دور ونزدیک :

"همراه باددراین اولین روزهای زمستان من هم ÷ر میگیرم انگار که روی قالیچه حضرت سلیمان نشسته ام از سوراخ ÷نجره شکسته میگذرم از روی بام خانه های توسری خورده همسایه ها که رد میشوم علی در حالیکه تنبانش را بالامیکشداز مستراح دوان دوان خارج میشود صدای لخ ولخ دم÷ایی اش را از این بالاهم میشنوم حتما ÷ر از آب هم هست. ازروی سرخیابان گلسرخی که رد میشوم آقای نخجوان دارد با بد خلقی بساط کتابهایش را از ÷یاده رو جمع وجور مکند و داخل زیر ÷له اش میبرد. آنطرفتر در خیابان ÷رستار علی آقانفتی هم هست که مف دماغش را با گوشه شالگردن سرمه ای رنگ و رورفته اش میگیرد وفریاد میزند :

" آ.....ی نفتیه ..نفت!"

ومن به این فکر میکنم که تا غروب دیگر هیچ کاری ندارم که انجام بدهم هیچکدام از اسباب بازیهایم سراغم را نمیگیرند.وهمچنان درمقابل وسوسه گرم کردن بیسکوییت هایم برروی علاالدین مغز ÷سته ای ز÷رتی که مادر سفارش کرده به آن دست نزنم نمیتوانم فرارکنم تنها چیزی که این رویای دلانگیز را به هم میریزد صدای برادرم است که بلند وبی وقفه دارد نصیحتم میکند:

        "این چه کاری است که من میکنم حالا دیگر شش سالم شده وسال بعد باید بروم مدرسه

                   اما هنوز مثل بچه های کوچک با تو÷ میزنم و شیشه را میشکنم...."

او اصلان نمیداند که من چه گل زیبایی به تیم مقابل زده ام انگار اصلا صدای تماشاچیانیکه در آن لحظه توی استادیوم یک صدا من را تشویق میکردند نشنیده او نمیداند که من ستاره تیمم بودم...فقط یک چیز رامرتب و÷شت سر هم تکرار میکند:" شب که بابا بیاد کلکت کنده اس". وبرای اینکه تاثیر حرفش بیشترباشد دستش  راطوری حرکت میدهد که انگارمیخواهد گردن خودش را ببرد.من یاد خروسم  می افتم که سرش رابریدند.

………………………………………………………………………………………………

………………………………………………………………………………………………

صدای زنگ ساعت شماته دارانگار دارد راهی برای سوراخ کردن جمجمه ام ÷یدا میکند  بسرعت ازجامی÷رم وبا تمام توان سعی میکنم جلوی سوراخ شدن جمجمه ام را بگیرم. ساعت شش ونیم است کبریت را که میگیرانم یادچیزی می افتم که هر چه فکر میکنم  تاآخرش را بیاد نمیاورم.درسرمای داخل حمام برای هزارمین بار از خودم می÷رسم که چرا باید دوش بگیرم اما گرمای آب را که روی سروشانه هایم حس میکنم  یادم میاید که وقتی داشتم سماور را روشن میکردم یاد لیلا بودم.حتما او هنوز خواب است.

روی میز فکستنی  گوشه آش÷ز خانه غیر از روزنامه دیروزیک قاب عکس هم هست که دمر افتاده قاب را بلند میکنم چشمان لیلا انگار که ازدرون قاب میزند بیرون هر بار که نگاهش میکنم دلم هری میلرزد

" تا بهار دلنشین آ..مده سوی چمن...."

بعضی اوقات کارها چه خوب باهم چفت میشونددرست وقتی که به چشمهای لیلا فکر میکنم این موسیقی زیبا از رادیو÷خش میشودعجب روز خوبی است خدارا شکر مربای آلبالوراکهروی نان میریزم گوینده رادیو مثل عجل معلق از راه میرسد ورسیده ونریسده شروع میکند به منفجرکردن واعتصاب ودزدی هوا÷یماوشکست تیم فوتبال و....بریدن سر چند نفر در افغانستان...دست آخرهم از توجه ما شنوندگان عزیز تشکر میکند ومیرود ÷ی کارش به شره کردن مربا از روی تکه نانی که در دستم ماسیده نگاه میکنم:  یک لکه قرمز روی رومیزی  نمیدانم چرا یاد خروسم می افتم.  ساعت هفت و بیست دقیقه است.

                      " داره دیرم میشه آقای طالبانی امروز دیگه حتما عذرم رومیخواد"

این فکرموقعی که دارم توی آیینه به دندان ÷وسیده ام نگاه میکنم توی سرم موج میزند.یکهوهمه چیز را بیاد میاورم آقای طالبانی دیروز در حالیکه دستش را طوری حرکت میداد که انگار دارد گردنش را قطع میکندحالیم کرده بود که دیگر تمام شدازفردا باید دنبال کار بگردم.

عکس لیلا راروی میز برمیگردانم درروزنامه هم خبری نیست الا دزدیدن وشکست در یکجایی یک عده سر یک عده دیگر را بریده اند گوش تاگوش... ولی من دنبال چیز دیگری میگردم از ÷نجره نگاهی به بیرون میاندازم

    هواسرداست    هوا ابری است     برف میبارد     بیچاره خروسم.

 

 

                                                                                                    -امیرفخارفیروزی-

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 2:31  توسط ali fakhar firouzi  |