|
سینمااز آندسته هنرهایی است
که خیلیها سودایش را در سردارند بهانه بسیار خوبی هم هست برای
کسانیکه همواره دنبال سایه میگردند تابساطشان رابهن کنند
وحرفهایی بزنند . کیومرث پوراحمد اما از جنس دیگری است کارگردانی که با قصه های مجید به همه ثابت کرد که حتی در رسانه
سهل الوسول و ساده انگارانه تلوزیون هم میتوان شاهکارخلق کرد. او در تاتوره-شکارخاموش-نان وشعر-خواهران غریب-شب
یلداو... نیز بار ها و بارها اینکار را تکرار کرد. به عقید بسیاری از کارشناسان وحتی خود پوراحمدمهمترین
اثر او در کارنامه سینماییش فیلم بیاد ماندنی شب یلدا
است. اما آخرین اثر پوراحمدکه درآخرین جشنواره فیلم فجر تحسین تمام سینما گران را بر انگخیت اتوبوس شب نام
دارد. درباره این فیلم مطلب تقریبا جامعی منتشر کرده:BBC
رسانه |
![]() | |
در این فیلم از چهره های کلیشه ای جنگ و تیپ های جنگی فیلم ها خبری نیست و پوراحمد تلاش کرده است با آوردن چهره های تازه به سینمای جنگ، راه و رسم تازه ای در سینمای جنگ بنیان گذارد.
قصه ازاین
قراراست :
نوجوانی بسیجی با راننده ای میان سال و با اتوبوسی استتار شده (گل مالی شده) به خط مقدم می روند تا ۳۸ اسیر عراقی را تحویل بگیرند و پشت خط بیاورند.
هنگام بازگشت رزمنده دیگری نیز همراهشان می شود. ۳۸ اسیر، دو رزمنده و یک راننده در اتوبوس شب.
بیش تر ماجراهای فیلم داخل همین اتوبوس اتفاق می افتد. قصه پرکشش و تمهیدات کارگردانی باعث شده است که علیرغم فضای تکراری داخل اتوبوس مخاطب دنبال موضوع کشیده شده و هر لحظه منتظر اتفاق غیر منتظره ای باشد.
سرباز عراقی داخل اتوبوس غش می کند و یکی از سربازان عراقی را که یک کرد است، رزمنده ای که همراه آنها شده است می شناسد؛ در اینجا نقبی زده می شود به زندگی دو نفر، یکی ایرانی و یکی عراقی.
کرد عراقی به عراق بازگشته بود تا خانواده اش را به جای امنی ببرد و خود سر از میدان جنگ در آورده بود و ایرانی به ایران برگشته بود و داوطلبانه راهی میدان جنگ شده بود. وقتی او زخمی می شود و چشمانش آسیب می بیند، همان کرد عراقی به دادش می رسد.
![]() | |
از همین جا سرنوشت مشترک این دو که یکی ناخواسته و دیگری به میل خود، قربانی جنگ شده بودند، مورد تاکید قرار می گیرد و از آن پس تاکید بر این سرنوشت مشترک ادامه می یابد.
در این فیلم برعکس خیلی از فیلم های جنگی ساخته شده در ایران، تصویری که از عراقی ها ارائه می شود، تصویری است که نشان می دهد سرنوشت و سرگذشتشان چقدر شبیه ماست.
ما در راه در می یابیم که راننده نیز اسیری در عراق دارد و هرگاه که نوجوان بسیجی به مقتضای نوجوانی یا ترس، برخورد تندی با اسیران عراقی می کند، او معترض است که گویی با عزیز او در عراق بدرفتاری می شود.
در فیلم شخصیتی به نام فاروق دیده می شود که مادرش ایرانی و پدرش عراقی است و قصد و آرزو داشته بین دو طرف پلی بکشد تا رفت و آمد را آسان تر کند، اما جنگ همه پل ها را شکسته است و او قربانی خشونت جنگ است.
هر
کدام از آدم های اتوبوس قصه ای دارند، اما پوراحمد فقط فرصت پرداختن به
قصه چند نفر را در دل قصه اصلی فیلمش دارد،
قرار است اسرای عراقی به قرارگاه منتقل شوند و در راه اتفاق هایی می افتد، چندباری راه را عوضی می روند و به بن بست می رسند، اما بالاخره به قرارگاه می رسند.
![]() | |
شخصیت
اصلی فیلم نوجوان رزمنده است که زبانی طنز آمیز و دلنشین دارد و شخصیت
ساده ای است که بدون کوچک ترین پیچیدگی معرفی می شود. بازی خوب مهرداد
صدیقیان در این نقش و دیالوگ های جاندار با راننده اتوبوس این شخصیت را
جذاب تر کرده است.
بازی متفاوت محمدرضا فروتن نیز به جذابیت فیلم
افزوده است. فیلم علیرغم این که موضوعی تلخ را مدنظر قرار داده است، با
بهره گیری از زبان طنز توانسته است مورد توجه مخاطبان قرار بگیرد.
نکته جالب این است که فیلم به صورت سیاه و سفید به نمایش در آمده و اغلب مخاطبان توجهی به رنگی یا سیاه و سفید بودن فیلم نداشتند و کشش فیلم چنان است که به زودی رنگ فیلم در حاشیه توجه مخاطب قرار می گیرد.
بازی بازیگران نیز به این موضوع کمک می کند، بازیگرانی چون خسرو شکیبایی، محمدرضا فروتن، کوروش سلیمانی، امیر زند، مهرداد صدیقیان و احمد کاوری.
اتوبوس شب یکی از تاثیرگذارترین فیلم های ساخته شده در ژانر سینمای جنگ است، اما برخلاف اغلب فیلم های جنگی، فیلمی است که با ذکر مصایب جنگ، به صلح و مهربانی دعوت می کند.
BBC منبع:
سایت رسمی
برف می آمد....
روی چهار÷ایه ای نشسته ام خیره به روبرو...وسوزی که به صورتم می زند بیادم می آورد که شیشه شکسته !
من گیج ومبهوت به رقص دانه های ریزبرف نگاه می کنم که نرم نرمک دل ابری آسمان را به نیت زمین ترک میکنند.نگار در دوردست کلاغی قار قاری میکند ÷ر÷ری میزند ورودرخت کاج خانه همسایه آرام میگیرد.
من اما نشسته ام روی چهار÷ایه قدیمی خبری از مورچه ها وگنجشکهانیست نه! فقط خودم هستم
ومناظر دور ونزدیک :
"همراه باددراین اولین روزهای زمستان من هم ÷ر میگیرم انگار که روی قالیچه حضرت سلیمان نشسته ام از سوراخ ÷نجره شکسته میگذرم از روی بام خانه های توسری خورده همسایه ها که رد میشوم علی در حالیکه تنبانش را بالامیکشداز مستراح دوان دوان خارج میشود صدای لخ ولخ دم÷ایی اش را از این بالاهم میشنوم حتما ÷ر از آب هم هست. ازروی سرخیابان گلسرخی که رد میشوم آقای نخجوان دارد با بد خلقی بساط کتابهایش را از ÷یاده رو جمع وجور مکند و داخل زیر ÷له اش میبرد. آنطرفتر در خیابان ÷رستار علی آقانفتی هم هست که مف دماغش را با گوشه شالگردن سرمه ای رنگ و رورفته اش میگیرد وفریاد میزند :
" آ.....ی نفتیه ..نفت!"
ومن به این فکر میکنم که تا غروب دیگر هیچ کاری ندارم که انجام بدهم هیچکدام از اسباب بازیهایم سراغم را نمیگیرند.وهمچنان درمقابل وسوسه گرم کردن بیسکوییت هایم برروی علاالدین مغز ÷سته ای ز÷رتی که مادر سفارش کرده به آن دست نزنم نمیتوانم فرارکنم تنها چیزی که این رویای دلانگیز را به هم میریزد صدای برادرم است که بلند وبی وقفه دارد نصیحتم میکند:
"این چه کاری است که من میکنم حالا دیگر شش سالم شده وسال بعد باید بروم مدرسه
اما هنوز مثل بچه های کوچک با تو÷ میزنم و شیشه را میشکنم...."
او اصلان نمیداند که من چه گل زیبایی به تیم مقابل زده ام انگار اصلا صدای تماشاچیانیکه در آن لحظه توی استادیوم یک صدا من را تشویق میکردند نشنیده او نمیداند که من ستاره تیمم بودم...فقط یک چیز رامرتب و÷شت سر هم تکرار میکند:" شب که بابا بیاد کلکت کنده اس". وبرای اینکه تاثیر حرفش بیشترباشد دستش راطوری حرکت میدهد که انگارمیخواهد گردن خودش را ببرد.من یاد خروسم می افتم که سرش رابریدند.
………………………………………………………………………………………………
………………………………………………………………………………………………
صدای زنگ ساعت شماته دارانگار دارد راهی برای سوراخ کردن جمجمه ام ÷یدا میکند بسرعت ازجامی÷رم وبا تمام توان سعی میکنم جلوی سوراخ شدن جمجمه ام را بگیرم. ساعت شش ونیم است کبریت را که میگیرانم یادچیزی می افتم که هر چه فکر میکنم تاآخرش را بیاد نمیاورم.درسرمای داخل حمام برای هزارمین بار از خودم می÷رسم که چرا باید دوش بگیرم اما گرمای آب را که روی سروشانه هایم حس میکنم یادم میاید که وقتی داشتم سماور را روشن میکردم یاد لیلا بودم.حتما او هنوز خواب است.
روی میز فکستنی گوشه آش÷ز خانه غیر از روزنامه دیروزیک قاب عکس هم هست که دمر افتاده قاب را بلند میکنم چشمان لیلا انگار که ازدرون قاب میزند بیرون هر بار که نگاهش میکنم دلم هری میلرزد
" تا بهار دلنشین آ..مده سوی چمن...."
بعضی اوقات کارها چه خوب باهم چفت میشونددرست وقتی که به چشمهای لیلا فکر میکنم این موسیقی زیبا از رادیو÷خش میشودعجب روز خوبی است خدارا شکر مربای آلبالوراکهروی نان میریزم گوینده رادیو مثل عجل معلق از راه میرسد ورسیده ونریسده شروع میکند به منفجرکردن واعتصاب ودزدی هوا÷یماوشکست تیم فوتبال و....بریدن سر چند نفر در افغانستان...دست آخرهم از توجه ما شنوندگان عزیز تشکر میکند ومیرود ÷ی کارش به شره کردن مربا از روی تکه نانی که در دستم ماسیده نگاه میکنم: یک لکه قرمز روی رومیزی نمیدانم چرا یاد خروسم می افتم. ساعت هفت و بیست دقیقه است.
" داره دیرم میشه آقای طالبانی امروز دیگه حتما عذرم رومیخواد"
این فکرموقعی که دارم توی آیینه به دندان ÷وسیده ام نگاه میکنم توی سرم موج میزند.یکهوهمه چیز را بیاد میاورم آقای طالبانی دیروز در حالیکه دستش را طوری حرکت میداد که انگار دارد گردنش را قطع میکندحالیم کرده بود که دیگر تمام شدازفردا باید دنبال کار بگردم.
عکس لیلا راروی میز برمیگردانم درروزنامه هم خبری نیست الا دزدیدن وشکست در یکجایی یک عده سر یک عده دیگر را بریده اند گوش تاگوش... ولی من دنبال چیز دیگری میگردم از ÷نجره نگاهی به بیرون میاندازم
هواسرداست هوا ابری است برف میبارد بیچاره خروسم.
-امیرفخارفیروزی-



