تبليغاتX
ازروزگار...
ازروزگار...
خبرنامه فرهنگی وهنری
RSS Feed


دستی توی موهایش میکشد ... از سر کلافگی .....عینکش راروی صورتش کمی بالا و پائین میکند... دستهایش هوا را

میشکافد:

 - تو میخوای من اونی باشم که تو میخوای... تو منو نمیخوای.....

چیزی در گوشه چشمم میسوزد نمیدانم .... بغض های فراوانی دارم که هنوز راهشان به چشمم باز نشده... یک پیام

چند لحظه پیش از گوشی تلفن و با لحنی سوال بر انگیز به بجانم رخنه کرده وحالا دیگر بی آنکه بخواهم چشمم

میسوزد... زندگی قصه سرگشتگی پریشانی وسردرگمیست ... برای تو چطور حمید خان هامون!

 راستی رفتی..... بدنبال عرفان وتعمیر موتورسایکلت ... راستی علی عابدینی را پیدا کردی... یا اون تورا پیدا کرد

تفنگ پدر بزرگت چی .. بالاخره تونستی باهاش آهوشکارکنی ... آهو.. مهشید...

 - آخ مهشید.....

یادش بخیر اون روزها .. اون روزایی که جلوی در سینماها قیامت بود از آدم ... غلغله بود ... آدمهایی که دوتا دوتا

 یا تنهایی توی صف بلیط این پا اونپا میکردن وسیگار میکشیدن از هامون میگفتن ... هامون یک کویر یا چه میدونم

دریای خشکیده که امروز به دست مهرجویی داشت آدمهای زیادی رو سیراب میکرد وما که عاشق ژست روشنفکری

بودیم خواسته و نا خواسته توی این صفهامیایستادیم کله مون پر میشد از فرهیختگی پریشونی و..دود...

پرده سیاه بود و موسیقی باخ وصدایی که انگار تمام بغضهای عالم را باخودش میکشد....

 - خواب میبینم.....

 حمید هامون ایجوری وارد زندگی من شد شاید این اولین بار بودکه اینقدر در بازی یک هنر پیشه گیرمی افتادم ...

 اولین بار بود که کسی داشت زندگی ما رو اینطوری بازی میکرد:

 چاقوتوی دستش بود بی درنگ پله هاراپشت سر میگذاشت مثل ابراهیم که اسماعیلش را ذبح کند

 - مهشییییید.... دیگه دوستم نداریییییییی

 تفنگ را بغل کرده بود و میگریست ....

  - الهی بمیرم....قلبت رو شکستن.....

 تحمل میکرد... هجوم کلمات مغزش را میخورد بیقرار بود که فریاد میزد:

 - این زن عشق منه ..حق منه... طلاقش نمیدم.....

 شاهرگش را زده بود غرق خون بود که دکتر سروش بدادش رسیدچراکه هیچکس حاظر نبود قطره ای از

 خونش را به او بدهد:

 - من فقط چند قطره از خون شما رو میخوام کار تون ندارم....

 

 هامون را بارها دیدم ... اوایل برای ژستش .. بعد برای پاسخ به سوالات بیشمارم.. بعد برای خودم ...برای گرفتاریهایم

وبرای آنکه ببینم ابراهیم برای چه پدر ایمان شد ... علی عابدینی من کیست ... وبارها وبارها در خلوت خودم ویک آینه

بازی زیبا ودر خشانش را تقلید کردم تاببینم آیا منهم میتوانم یک بار فقط یکبار برق نگاه اورا وقتی که از عمق جانش

زندگی مارا بازی میکرد در چشمان خودم ببینم ... راستی تو زندگی را بازی میکردی... یادر بازیت زندگی میکردی...

راستی رفتی..... حمید هامون ... یعنی دیگر کسی بر پردهای سینما نمیپرسد

 - به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده و کپک زده خویش را.....

دیگر نمیخواهی مدرس وار منولوگ 16 دقیقه ای بگویی ... تک سوار قصه های روزی روزگاری بالاخره

فهمیدی که عاشق بودن بهتره یا رهزنی... از پرنده کوچک خوشبختی چه خبر ... بازم با کسی حرررررف نمیزنه

 - چرا میری تو اتاق در رو رو خودت میبندی....

 خسروی هامون یا حمید شکیبایی ... هرکدام که هستی ... ما که دوست داشتیم باشی و بازهم برایمان از نامه ها بخوانی

 ولی رفتن کار عاشق است ... حالا که میروی ..به سلامت سفرت خوش ما که راه خانه را گم کرده ایم ... اما خانه نو

بر تو مبارک... نمیدانم چرا این وداع منرا بیاد آخرین جمله ات در کیمیا می اندازد

 -... سهم ما هم ..یک یادش بخیر ساده.....

 یادش بخیر

  علی فخار فیروزی

 29/4/1387

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 11:30 توسط ali fakhar firouzi
|
ازروزگار...
ازروزگار...
خبرنامه فرهنگی وهنری
RSS Feed
نوشته های پیشین