برف می آمد....
روی چهار÷ایه ای نشسته ام خیره به روبرو...وسوزی که به صورتم می زند بیادم می آورد که شیشه شکسته !
من گیج ومبهوت به رقص دانه های ریزبرف نگاه می کنم که نرم نرمک دل ابری آسمان را به نیت زمین ترک میکنند.نگار در دوردست کلاغی قار قاری میکند ÷ر÷ری میزند ورودرخت کاج خانه همسایه آرام میگیرد.
من اما نشسته ام روی چهار÷ایه قدیمی خبری از مورچه ها وگنجشکهانیست نه! فقط خودم هستم
ومناظر دور ونزدیک :
"همراه باددراین اولین روزهای زمستان من هم ÷ر میگیرم انگار که روی قالیچه حضرت سلیمان نشسته ام از سوراخ ÷نجره شکسته میگذرم از روی بام خانه های توسری خورده همسایه ها که رد میشوم علی در حالیکه تنبانش را بالامیکشداز مستراح دوان دوان خارج میشود صدای لخ ولخ دم÷ایی اش را از این بالاهم میشنوم حتما ÷ر از آب هم هست. ازروی سرخیابان گلسرخی که رد میشوم آقای نخجوان دارد با بد خلقی بساط کتابهایش را از ÷یاده رو جمع وجور مکند و داخل زیر ÷له اش میبرد. آنطرفتر در خیابان ÷رستار علی آقانفتی هم هست که مف دماغش را با گوشه شالگردن سرمه ای رنگ و رورفته اش میگیرد وفریاد میزند :
" آ.....ی نفتیه ..نفت!"
ومن به این فکر میکنم که تا غروب دیگر هیچ کاری ندارم که انجام بدهم هیچکدام از اسباب بازیهایم سراغم را نمیگیرند.وهمچنان درمقابل وسوسه گرم کردن بیسکوییت هایم برروی علاالدین مغز ÷سته ای ز÷رتی که مادر سفارش کرده به آن دست نزنم نمیتوانم فرارکنم تنها چیزی که این رویای دلانگیز را به هم میریزد صدای برادرم است که بلند وبی وقفه دارد نصیحتم میکند:
"این چه کاری است که من میکنم حالا دیگر شش سالم شده وسال بعد باید بروم مدرسه
اما هنوز مثل بچه های کوچک با تو÷ میزنم و شیشه را میشکنم...."
او اصلان نمیداند که من چه گل زیبایی به تیم مقابل زده ام انگار اصلا صدای تماشاچیانیکه در آن لحظه توی استادیوم یک صدا من را تشویق میکردند نشنیده او نمیداند که من ستاره تیمم بودم...فقط یک چیز رامرتب و÷شت سر هم تکرار میکند:" شب که بابا بیاد کلکت کنده اس". وبرای اینکه تاثیر حرفش بیشترباشد دستش راطوری حرکت میدهد که انگارمیخواهد گردن خودش را ببرد.من یاد خروسم می افتم که سرش رابریدند.
………………………………………………………………………………………………
………………………………………………………………………………………………
صدای زنگ ساعت شماته دارانگار دارد راهی برای سوراخ کردن جمجمه ام ÷یدا میکند بسرعت ازجامی÷رم وبا تمام توان سعی میکنم جلوی سوراخ شدن جمجمه ام را بگیرم. ساعت شش ونیم است کبریت را که میگیرانم یادچیزی می افتم که هر چه فکر میکنم تاآخرش را بیاد نمیاورم.درسرمای داخل حمام برای هزارمین بار از خودم می÷رسم که چرا باید دوش بگیرم اما گرمای آب را که روی سروشانه هایم حس میکنم یادم میاید که وقتی داشتم سماور را روشن میکردم یاد لیلا بودم.حتما او هنوز خواب است.
روی میز فکستنی گوشه آش÷ز خانه غیر از روزنامه دیروزیک قاب عکس هم هست که دمر افتاده قاب را بلند میکنم چشمان لیلا انگار که ازدرون قاب میزند بیرون هر بار که نگاهش میکنم دلم هری میلرزد
" تا بهار دلنشین آ..مده سوی چمن...."
بعضی اوقات کارها چه خوب باهم چفت میشونددرست وقتی که به چشمهای لیلا فکر میکنم این موسیقی زیبا از رادیو÷خش میشودعجب روز خوبی است خدارا شکر مربای آلبالوراکهروی نان میریزم گوینده رادیو مثل عجل معلق از راه میرسد ورسیده ونریسده شروع میکند به منفجرکردن واعتصاب ودزدی هوا÷یماوشکست تیم فوتبال و....بریدن سر چند نفر در افغانستان...دست آخرهم از توجه ما شنوندگان عزیز تشکر میکند ومیرود ÷ی کارش به شره کردن مربا از روی تکه نانی که در دستم ماسیده نگاه میکنم: یک لکه قرمز روی رومیزی نمیدانم چرا یاد خروسم می افتم. ساعت هفت و بیست دقیقه است.
" داره دیرم میشه آقای طالبانی امروز دیگه حتما عذرم رومیخواد"
این فکرموقعی که دارم توی آیینه به دندان ÷وسیده ام نگاه میکنم توی سرم موج میزند.یکهوهمه چیز را بیاد میاورم آقای طالبانی دیروز در حالیکه دستش را طوری حرکت میداد که انگار دارد گردنش را قطع میکندحالیم کرده بود که دیگر تمام شدازفردا باید دنبال کار بگردم.
عکس لیلا راروی میز برمیگردانم درروزنامه هم خبری نیست الا دزدیدن وشکست در یکجایی یک عده سر یک عده دیگر را بریده اند گوش تاگوش... ولی من دنبال چیز دیگری میگردم از ÷نجره نگاهی به بیرون میاندازم
هواسرداست هوا ابری است برف میبارد بیچاره خروسم.
-امیرفخارفیروزی-
